|
|
|
|
|
|
|
احکام موسیقی و آواز خوانی از کتاب (فقه برای غرب نشینان) برخی از مردمان مسلمان در کشورهای غيز اسلامی و حتی احياناً در خود کشورهای اسلامی معمولاً به آهنگ ها،موسيقی ها، آوازهای |
- مفضل كه يكي از اصحاب خاص امام صادق عليه السلام است وبه عنوان باب حضرت صادق عليه السلام از او ياد مي شود و امام صادق عليه السلام احاديث زيادي به او تعليم دادند.
مي گويد :از حضرت صادق عليه السلام پرسيدم كه امام عصر عليه السلام بعد از ظهورشان با اهل مكه چه مي كنند؟
امام صادق عليه السلام به او فرمودند: آن ها را با كلامي حكيمانه دعوت مي كند وبه زيباترين و شيرين ترين كلمات آن ها را موعظه مي نمايد.آن ها نيز اطاعت مي كنند و امام عليه السلام فردي از مواليان خود را درآن جا قرار داده و به مدينه حركت مي كنند. در ميان راه خبر كشته شدن موالي حضرت در مكه توسط مردم را مي دهند و حضرت به مكه باز گشته و مردم توبه مي كنند و حضرت آن ها را بخشيده به سمت مدينه حركت مي نمايد. مجددا به مكه باز گشته وتا سه بار به مكه باز مي گردند . دفعه آخر حضرت خطاب به يارانشان مي فرمايند:شما به مكه باز گرديدوازآن ها احدي را جزايمان آورندگان باقي مگذاريد چرا كه من رحمت بي كران خداوند هستم واگر مجددا باز گردم آن ها درخواست بخشش مي كنند.
[ ادامه مطلب ]
تشرف روغن فروش حله "ياقوت": شيخ علي دشتي كه ازعلماي با تقوي و زاهد و شاگرد مرحوم شيخ انصاري بود نقل مي كند كه : يكبار براي زيارت حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام از نجف به كربلا مشرف شدم . در مراجعت مي خواستم از راه رودخانه فرات برگردم ، لذا دركشتي كوچكي كه بين كربلا و"طويريج" رفت و آمد مي كرد نشستم.
مسافران كشتي همه اهل حله بودند ومي خواستند تا طويريج بيايند واز آن جا كه راه حله و نجف از هم جدا مي شود به شهرستان بروند . آن جماعت اهل لهوولعب ومزاح بودند جز يك نفر كه همراهشان بود، او نه مي خنديد ونه مزاح مي كردودر اين كارها خود را داخل نمي نمود و آثار وقار و بزرگواري از او ظاهر بود ، رفقايش به مذهب او ايراد مي گرفتند و عيبجويي مي كردند، در عين حال در خورد و خوراك با هم شريك بودند . من خيلي تعجب كردم ولي موقعيتي نبود كه از او دراين باره سؤال كنم ، تا به جايي رسيديم كه به دليل كمي آب رود خانه ، مارا از كشتي بيرون كردند كه كشتي به گل ننشيند. ما هم كنار نهر راه مي رفتيم .اتفاقا در بين راه نزديك آن شخص بودم ، لذا از او پرسيدم : چرا خودت را از رفقا ودوستانت كنار مي كشي؟ وآن ها به مذهب تو ايراد مي گيرند؟ گفت: اين ها خويشان وبستگان من هستند كه همگي ازاهل سنت اند وپدرم نيز سني بود ومادرم مؤمنه وشيعه است.
من هم قبلا مثل آن ها سني بودم اما به بركت حضرت صاحب الزمان عليه السلام شيعه شدم . گفتم چطور شد كه شيعه شدي؟ گفت: اسم من ياقوت وشغلم فروختن روغن در كنار پل حله است . چند سال قبل يكبار براي خريدن روغن از باديه نشينان عرب ، به اطراف و نواحي حله رفتم . چند منزلي كه دور شدم با عده اي از آن ها بر خورد كردم و آنچه روغن مي خواستم خريدم وبه همراه جمعي از اهل حله برگشتيم . در يكي از منازل كه فرود آمديم خوابيدم، وقتي بيدارشدم هيچكس از آن ها را نديدم وهمه رفته بودند. راه ما در بيابان بي آب و علفي بود كه درندگان زيادي داشت ودر آن صحرا تا چند فرسخ هيچ آبادي و دهي نبود. برخاستم و روغن ها را بار كردم وبه دنبال قافله به راه افتادم، مقداري كه رفتم راه را گم كردم و سرگردان شدم و ترس زيادي از درندگان ودزد وعطش به من دست داد. لذا همان جا به خلفاء و بزرگان اهل سنت استغاثه كردم وآن ها را نزد خداوند شفيع قرار دادم و تضرع نمودم ، اما هيچ فرجي حاصل نشد. ناگهان با خودم گفتم : من از مادرم مي شنيدم كه مي گفت : ما امام زنده اي داريم كه كنيه اش " اباصالح" است وگمشدگان را به راه مي رساند وبه فرياد درماندگان مي رسد و ضعيفان را ياري مي كند. با خدا عهد كردم كه من به او استغاثه مي كنم، اگر مرا نجات داد به دين مادرم در مي آيم و همان جا او را صدا كردم وبه حضرتش استغاثه نمودم . ناگاه كسي را ديدم كه با من راه مي رود وبر سرش عمامه سبزي است. او مسير را به من نشان داد و دستور داد:"به دين مادرم درآيم". و جملات ديگري هم فرمود بعدهم اضافه كرد: به زودي به روستايي كه اهل آن همه شيعه اند مي رسي. گفتم : يا سيدي با من تا آن قريه نمي آييد؟ فرمودند: نه زيرا الآن هزار نفر در اطراف شهرها به من استغاثه كردند وبايد همه آن ها را نجات دهم . واز نظرم غايب گرديد. من هم راه افتادم وهنوز خيلي نرفته بودم كه به آن قريه رسيدم، در حالي كه فاصله تا آن جا خيلي زياد بود وحتي رفقايم روز بعد به من رسيدند.
وقتي به حله برگشتم به حضور آقا سيد مهدي قزويني رسيدم وقضيه را براي ايشان نقل كردم و مسائل دينم را از او آموختم.